الفيض الكاشاني

110

عرفان مثنوى ( فارسى )

هم نگردد ساكن از چندين غذا * تا ز حق آيد مر او را اين ندا سير گشتى سير گويد نى هنوز * اينت آتش اينت تابش اينت سوز عالمى را لقمه كرد و دركشيد * معده‌اش نعره‌زنان هل من مزيد ؟ حق قدم بر وى نهد از لامكان * آنكه او ساكن شود از كن فكان چون‌كه جزو دوزخست اين نفس ما * طبع كل دارند دايم جزوها اين قدم حق را بود كو را كشد * غير حق خود گه كمان او كشد سهل شيرى دان كه صف‌ها بشكند * شير آن است آنكه خود را بشكند اين زبان چون سنگ و هم آهن‌وشست اين زبان چون سنگ و هم آهن‌وشست * وانچه نجهد از زبان چون آتش است سنگ و آهن را مزن برهم گزاف * گه زر وى نقل و گه از روى لاف زانكه تاريك است و هر سو پنبه‌زار * در ميان پنبه چون باشد شرار ؟ ظالم آن قومى كه حيتان دوختند * زان سخن‌ها عالمى را سوختند عالمى را يك سخن ويران كند * روبهان مرده را شيران كند جانها در اصل خود عيسىدمند * يك زمان زخمند و گاهى مرهمند گر حجاب از جانها برخواستى * گفت هر جانى مسيح‌آساستى گر سخن خواهى كه گويى چون شكر * صبر كن از حرص و اين حلوا مخور صبر باشد مشتهاى زيركان * هست حلوا از روى كودكان هركه صبر آورد گردون بررود * هركه حلوا خورد واپس‌تر رود